خدایا نزار بزرگ شم!!(فوق العاده زیبا ست!!!!!!!!)
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاست
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد شمت طوفان تو میرم
منو درگیر خودت کن بلکه ارامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هروز همیشه
هر شب حافظه من پرتصویر تومیشه
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام
چشمات از من برندار من مات تصویر توام
تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاست
تو همینجایی هروز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم
خاکستر عشق

تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آندلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعداز هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر ازمن برای تو گریسته است؟؟
نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو میگفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
دوست داشتن

|
دلتنگیامو به کی بگم
پشیمونی میدونی چه سخته وقتی فرصت گفتنش رو
ازت بگیرن!میدونی چه سخته وقتی یه دنیا حرف نگفته
داشته باشی و نتونی بگی.وقتی فهمیدی اشتباه کردی
و بدونی دیر شده بدونی نمی تونی به اونی که باید
بدونه بگی.
پشیمونی میدونی چه سخته وقتی نمی تونم ازت خواهش
کنم که منو ببخشی و به من یه فرصت دیگه بدی.
پشیمونی میدونی چه سخته وقتی نمی تونم به خاطر
بدبینی های بی موردم ازت معذرت بخوام
نه نمیدونی چون هیچوقت کاری نکردی که
پشیمون بشی.

عشق
عشق ،
را معنی كن !
دختری گفت به من ،
عشق در چشم تو چیست ؟
گفتمش :
عشق امید است ، فرداست ،
ساعتی از عشق برایش گفتم ...
آرام گفت :
عشق را معنی کن !
آن هم در یک کلمه !
مات ماندم ...
گفت اگر عشقت واقعیست ،
آن را معنی کن ،
ساعت ها فکرم را مشغول کرد ...
بی نتیجه از او پرسیدم ،
تو عشق را معنی کن !
فقط گفت ،
عشق یعنی گذشت
از عشق برای عشقت ...
از خود برای عشقت ...
از همه چیز برای ...
او گذشت از همه چیز
و بی خداحافظی رفت ....

بهانه
چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات می گیرد
زندگی
اشکی که میخشکد.لبخندی که محو می شود و یادی که در عالم فراموشی می ماند
بگذار و بگذر
ببین و دل مبند
چشم بیندازو دل مباز
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت
هرگز
یاد تو از خاطرم نمیره هرگز هرگز هرگز هرگزهرگز

فقط بخاطر ؟
برای این عکس مطلبی ندارم
فقط بخاطر اینکه یه اتفاق خیلی مهم تو این روز برام افتاده
خودش میدونه که چه اتفاقی
جمعه ۲۲/۰۱/۱۳۸۸
عشق عشق عشق
اول از همه، برایت آرزو میكنم كه عاشق شوی ،
و اگر هستی ، كسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از كسی نیابی.
آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی......
نه كم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند ........
چون این كار ساده ای است ،
بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند .....
و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم گربه ای را نوازش كنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یك
سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراكه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یكبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
غازید ...... ? باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی
اگر همه اینها كه گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ......................
که دیگر مال من و تو نیستـند
نـفـس اگه نـفـس تو ،
بذار كه اون خوش غیرت هـاش بــدونـن :
كه دل ، دیگه دل من نیست !
نه دیگه این دل واسه ما دل نـمـیـشـــه ...
دیروزها كسی را دوست داشتم...
این روزها دلتنگی !
این روزها تـنهایی !
و این عمر من است که به همین سادگی میگذرد ...
بر دوش خواهد کشـیــد ...؟!
می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،
خبر مرگ من را می شنود ،
نه غمگین می شود و نه بهت زده !
اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،
لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ...
آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد :
و تمامی التماس های بی نتیجه من !
برای شروعی دوباره ...
و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ،
با من پیمان بست که هیچگاه تنهایم نگذارد ولی... 
هر کسی که رفت ،
پاره ای از دل ما را با خود برد ،
اما تو که هنوز نرفته ای ، می دانم که دورادور با من هسـتی !
تمام اینها نتیجه تقدیر من نبود ،
ولی قبول دارم که تقصیر خودم بود ...
فکر نکن که دلم برایت تنگ نمیشود ،
فکر نکن که نمی خواهم ببینمت ،
ببین، نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد ...
پس می سپارمت به باران ،
که در آن عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ،
و به آن دو ستاره ، که دیگر مال من و تو نیستـند
ولی مـیـدونـم كـه ندارمـش
نه نیاز به دعایت دارم ،
و نه انتظار نگاهی به وداع ...
کمی شراب، التهاب دل را فرو می نشاند ،
و تاریکی شب آن را می پوشاند .
من اینک رها شده ام ، با زندگی آسوده ...
خوابی سنگین خواهم کرد !
تا سپیده دمان با بانگ خود ،
شادی را برایم به ارمغان آورد ...
جدایی از تو هدیه ایـسـت،
و فراموشی تو نعمتی !
اما عزیز من ، آیا مردی دیگر
صلیبی را که من بر زمین نـهـادم،
نـیـسـتــش !
نمی دونم كجاسـت ؟!
چه می كـنـه ؟
ولی مـیـدونـم كـه ندارمـش ...
وقتی دلت خسته شــد
دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
بی آنكه حضورت شادی این دشت را كامل كند ...
می خواهی بروی ؟!
پس بی بهانه برو !
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...
صدایت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهایت سرد است ،
و من می دانم :
محبت ساختگیـت ،عشق دروغینت و چشمان پر فریبت ،
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

