که دیگر مال من و تو نیستـند
نـفـس اگه نـفـس تو ،
بذار كه اون خوش غیرت هـاش بــدونـن :
كه دل ، دیگه دل من نیست !
نه دیگه این دل واسه ما دل نـمـیـشـــه ...
دیروزها كسی را دوست داشتم...
این روزها دلتنگی !
این روزها تـنهایی !
و این عمر من است که به همین سادگی میگذرد ...
بر دوش خواهد کشـیــد ...؟!
می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،
خبر مرگ من را می شنود ،
نه غمگین می شود و نه بهت زده !
اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،
لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ...
آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد :
و تمامی التماس های بی نتیجه من !
برای شروعی دوباره ...
و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ،
با من پیمان بست که هیچگاه تنهایم نگذارد ولی... 
هر کسی که رفت ،
پاره ای از دل ما را با خود برد ،
اما تو که هنوز نرفته ای ، می دانم که دورادور با من هسـتی !
تمام اینها نتیجه تقدیر من نبود ،
ولی قبول دارم که تقصیر خودم بود ...
فکر نکن که دلم برایت تنگ نمیشود ،
فکر نکن که نمی خواهم ببینمت ،
ببین، نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد ...
پس می سپارمت به باران ،
که در آن عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ،
و به آن دو ستاره ، که دیگر مال من و تو نیستـند