سنگ قبرم را سیاه بسازید
زندگی چیست ؟ از کسی پرسیدم؟
گفت: عشق،محبت،وفا،مرگ،...!!!
و دیگر صدایش را نشنیدم که چه گفت .
دیگر نمی دانم چه خوب است و چه بد
دیگر نمی خواهم بسازم و بسوزم
چرا باید زندگی کرد؟؟؟
از دیگری پرسیدم و جوابی جز سکوت نداد.
واقعا هم جوابی نداشت. از دستم خسته بود
گمشده ام، بیمارم، بی رمقم ،...!!!
نمی دانم کجا باید رفت و چه باید کرد؟؟؟
و چرا باید روز را شب کنیم و شب را روز
و چرا باید...!!!؟؟؟
راستی چرا باید عاشق بود...؟؟؟
از کسی پرسیدم اشک در چشمانش جمع شد...!!!
نگاهش را از من گرفت.
اشکش چکید...!!! یاد چیزی افتاد...!!!
هیچ نگفتم. غرق در افکارش شد...!!!
چشمانش سرخ شد...!!!؟؟؟
و گفت:زیرا باید زندگی کرد...!!!
و از من پرسید:تو می دانی زندگی چیست...؟؟؟
نگاهش کردم چقدر شبیه خودم بود...!!!؟؟؟
آری تصویر من در آئینه بود.
دلم به حالش سوخت تازه از بیمارستان آمده بود...!!!
اوضاعش خوب نبود...!!!
و چه می دانی تو، که چه حالی داشتم...!!!
آستین ها را بالا زدم. دیدم باند سفید است...!!!؟؟؟
و چه زیبا، که او از رنگ سفید بدش می آمد...!!!
دلم می خواست پیش او باشم
همیشه از تنهایی می ترسید
اولین روزی که او را دیدم دلم پر گرفت
و پر شد از غربت تنهایی
دنبالش رفتم بی محلی دیدم
سعی کردم، بارها و بارها، اما... شکست خوردم.
ولی آخر، در یک دعوا کم آورد و خندید.
وگفتع:عاشق شدم عاشق تو...!!!
و داد زدم دوستت دارم ای عشق جاویدان
یک سال گذشت...!!!
منتظر زنگ بودم. هر روز قرارمان5تا6بود
زنگ نزد،فردا شد. زنگ نزد،پس فردا ... دلم شور می زد
رفتم به دنبالش،کسی خبر نداشت
کسی به من نگفت که چرا ، او نیست...!!!؟؟؟
گوشی زنگ زد. بر داشتم. او بود.خداحافظی کرد و مرد...!!!
به خاطر من مرد. و نگذاشت که من برای او بمیرم...!!!
ولی وقتی پیدایم کنند من پیش او هستم.
یادم رفت باند ها را باز کنم ولی چه فایده.
قرص ها هم سفیدند
ولی بگویید سنگ قبرم را سیاه و زیبا بسازند...!!!
سنگ قبرم را سیاه بسازید...!!!
