دوست داشتن

کاش می دانستی تو قشنگترین گلی هستی که خدا در دفتر دلم کشیده


و من همیشه می ترسم کسی تو را ا ز آن دفتر پاک کند پس گلم ...ترسیدنم را به پای بدبینی ام نگذار ....


کاش می دانستی تنها اسمی که روی لبان بسته ام هست نام تو هست و آن وقت هیچ وقت به


همین سادگی نمی گفتی خاطره هایم را


فراموش کن ودل به غریبه بسپار !!!!


کاش ای زیبا ترین می دانستی هیچ وقت هیچ چیز برایم مهم نبود فقط تو مهم بودی فقط تو پس هیچ وقت نگو برو حتی به دروغ !!!

دلتنگیامو به کی بگم

پشیمونی میدونی چه سخته وقتی فرصت گفتنش رو

 

ازت بگیرن!میدونی چه سخته وقتی یه دنیا حرف نگفته

 

داشته باشی و نتونی بگی.وقتی فهمیدی اشتباه کردی

 

و بدونی دیر شده بدونی نمی تونی به اونی که باید

 

بدونه بگی.

 

پشیمونی میدونی چه سخته وقتی نمی تونم ازت خواهش

 

کنم که منو ببخشی و به من یه فرصت دیگه بدی.

 

پشیمونی میدونی چه سخته وقتی نمی تونم به خاطر

 

بدبینی های بی موردم ازت معذرت بخوام

 

نه نمیدونی چون هیچوقت کاری نکردی که

 

 پشیمون بشی.

mmuu

عشق

عشق ،
را معنی كن !

دختری گفت به من ،
عشق در چشم تو چیست ؟
گفتمش :
عشق امید است ، فرداست  ،
ساعتی از عشق برایش گفتم ...
آرام گفت :
عشق را معنی کن !
آن هم در یک کلمه !
مات ماندم ...
گفت اگر عشقت واقعیست ،
 آن را معنی کن ،
ساعت ها فکرم را مشغول کرد ...
بی نتیجه از او پرسیدم ،
تو عشق را معنی کن !
فقط گفت ،

عشق یعنی گذشت
از عشق برای عشقت ...
از خود برای عشقت ...
از همه چیز برای ...
او گذشت از همه چیز
و بی خداحافظی رفت ....


بهانه

آنگاه که خنده بر لبت می میرد

                                                             چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                                                امروز دلم بهانه ات می گیرد

زندگی

زندگی ۳ چیز است:

اشکی که میخشکد.لبخندی که محو می شود و یادی که در عالم فراموشی می ماند

بگذار و بگذر

ببین و دل مبند

چشم بیندازو دل مباز

که دیر یا زود

باید گذاشت و گذشت

هرگز

دست من شاخه ی گل بود گل قرمز          آخرین حرف رو لبهام خداحافظ

  یاد تو از خاطرم نمیره هرگز                              هرگز هرگز هرگزهرگز

ساحل غم

فقط بخاطر ؟

love

برای این عکس مطلبی ندارم

فقط بخاطر اینکه یه اتفاق خیلی مهم تو این روز برام افتاده

خودش میدونه که چه اتفاقی

جمعه ۲۲/۰۱/۱۳۸۸

عشق عشق عشق

اول از همه، برایت آرزو میكنم كه عاشق شوی ،


و اگر هستی ، كسی هم به تو عشق بورزد ،


و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت كوتاه باشد ،


و پس از تنهاییت ، نفرت از كسی نیابی.


آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید .......


اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،


از جمله دوستان بد و ناپایدار ........


برخی نادوست و برخی دوستدار ...........


كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .


و چون زندگی بدین گونه است ،


برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی......


نه كم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،


تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،


كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد.....


تا كه زیاده به خود غره نشوی .


و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....


تا در لحظات سخت ،


وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،


همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .


همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،


نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند ........


چون این كار ساده ای است ،


بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند .....


و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوارم اگر جوان هستی ،


خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......


و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،


و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........


چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است


بگذاریم در ما جریان یابد.


امیدوارم گربه ای را نوازش كنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یك


سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....


چراكه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....


به رایگان......


امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....


هر چند خرد بوده باشد .....


و با روییدنش همراه شوی ،


تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.


به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....


و سالی یكبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :


" این مال من است " ،


فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است !


و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....


و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،


كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،


غازید ...... ? باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی


اگر همه اینها كه گفتم برایت فراهم شد ،


دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ......................

که دیگر مال من و تو نیستـند

اگه صدا صدای مـنـه ،

 نـفـس اگه نـفـس تو ،


 بذار كه اون خوش غیرت هـاش بــدونـن :


 كه دل ، دیگه دل من نیست !


 نه دیگه این دل واسه ما دل نـمـیـشـــه ...


Image hosting by TinyPic 


دیروزها كسی را دوست داشتم...


 این روزها دلتنگی !


این روزها تـنهایی !


و این عمر من است که به همین سادگی میگذرد ...


 


بر دوش خواهد کشـیــد ...؟!


Image hosting by TinyPic 


می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،


خبر مرگ من را می شنود ،


نه غمگین می شود و نه بهت زده !


اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،


لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ...


آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد :


و تمامی التماس های بی نتیجه من !


 برای شروعی دوباره ...


و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ،

با من پیمان بست که هیچگاه تنهایم نگذارد ولی...

 Image hosting by TinyPic


هر کسی که رفت ،


 پاره ای از دل ما را با خود برد ،


اما تو که هنوز نرفته ای ، می دانم که دورادور با من هسـتی !


تمام اینها نتیجه تقدیر من نبود ،


ولی قبول دارم که تقصیر خودم بود ...


فکر نکن که دلم برایت تنگ نمیشود ،


فکر نکن که نمی خواهم ببینمت ،


ببین، نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد ...


پس می سپارمت به باران ،


که در آن عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ،


و به آن دو ستاره ، که دیگر مال من و تو نیستـند

ولی مـیـدونـم كـه ندارمـش

نه نیاز به دعایت دارم ،


و نه انتظار نگاهی به وداع ...


کمی شراب، التهاب دل را فرو می نشاند ،


و تاریکی شب آن را می پوشاند .


من اینک رها شده ام ، با زندگی آسوده ...


خوابی سنگین خواهم کرد !


تا سپیده دمان با بانگ خود ،


شادی را برایم به ارمغان آورد ...


جدایی از تو هدیه ایـسـت،


و فراموشی تو نعمتی !


اما عزیز من ، آیا مردی دیگر


صلیبی را که من بر زمین نـهـادم،


 


 نـیـسـتــش !


 نمی دونم كجاسـت ؟!


 چه می كـنـه ؟


 ولی مـیـدونـم كـه ندارمـش ...

وقتی دلت خسته شــد

وقتی دلت خسته شــد ،


دیگر خنده معنایی ندارد ...


فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !


وقتی دلت خسته شــد ،


دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...


فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !


وقتی دلت خسته شــد ،


دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

بی آنكه حضورت شادی این دشت را كامل كند ...


   



می خواهی بروی ؟!


پس بی بهانه برو !


بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...


صدایت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهایت سرد است ،


و من می دانم :


محبت ساختگیـت ،عشق دروغینت و چشمان پر فریبت ،


آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت  ...

آهسته

این روزها غنچه های یاس ،


بی آنكه بدانند بوی تو را تمرین می كنند !


نسیم ، شاپرک ها را به جستجوی تو پرواز می دهد ،


این روزها حتی بید هم شاخه هایش را برای تو مجنون می كند !


اما تو آهسته می آیی و آهسته هم میروی ،


 


مرگ

مردن برای عاشق افتادن از یک ارتفاعه

اندازه ی اون ارتفاع رو هم خودش می دونه چون

ارتفاعه افتادن از چشم معشوقه رو فقط یک عاشق میتونه تخمین بزنه

دوستت دارم به زبانهای مختلف

انگلیسی : I Love You

فارسی : Tora doost daram

ایتالیایی : Ti amo

آلمانی : Ich liebe Dich

ترکی استانبولی : Seni Seviyurum

فرانسوی : Je t'aime 

فرانسوی : Je t'aime 

یونانی : S'ayapo 

اسپانیایی : Te quiero

هندی : Mai tumase pyre karati hun

عربی : Ana Behibak 

ایرانی : Man doosat daram

ژاپنی : Kimi o ai shiteru

یوگسلاوی : Ya te volim

کره ای : Nanun tangshinul sarang hamnida

روسی : Ya vas liubliu

رومانی : Te iu besc

ویئتنام : Em ye^u anh

اوکراین : Ja tebe koKHAju

تونسی : Ha eh bak

طلب عشق

 

یادمان باشد

گر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

وعشق؟

عشق ورزيدن چيز خاصي است كه به سادگي به وجود نمي ايد و از بين نميرود و در زندگي تنها يكبار اما به صورت واقعي برايت اتفاق ميافتد .

 

عشق زماني به وجود ميايد كه به دنيايي كه در ان هستي فكر ميكني.

 

عشق ورزيدن مثل جادو ميماند كه شرح دادنش مشكل است.

 

عشق ورزيدن زماني است كه معشوقت را از خطرات حفظ ميكني.

 

عشق ورزيدن زماني است كه اورا ميبيني و خشمگين ميشوي از زيبايي او و ان زمان است كه از احساست مطلع ميشوي.

 

عشق ورزيدن زماني است كه نامش را بر گستره ي اسمان مينويسي

و زماني است كه در رويا او را با خود به جاي ديگري ميبري ...

 

عشق ورزيدن زماني است كه ياد او هميشه در ذهن تو ميماند

و زماني است كه ميفهمي او ديگر همه چيز تو در زندگي است .

 

سنگ قبرم را سیاه بسازید

زندگی چیست ؟ از کسی پرسیدم؟

گفت: عشق،محبت،وفا،مرگ،...!!!

و دیگر صدایش را نشنیدم که چه گفت .

دیگر نمی دانم چه خوب است و چه بد

دیگر نمی خواهم بسازم و بسوزم

چرا باید زندگی کرد؟؟؟

از دیگری پرسیدم و جوابی جز سکوت نداد.

واقعا هم جوابی نداشت. از دستم خسته بود

گمشده ام، بیمارم، بی رمقم ،...!!!

نمی دانم کجا باید رفت و چه باید کرد؟؟؟

و چرا باید روز را شب کنیم و شب را روز

و چرا باید...!!!؟؟؟

راستی چرا باید عاشق بود...؟؟؟

از کسی پرسیدم اشک در چشمانش جمع شد...!!!

نگاهش را از من گرفت.

اشکش چکید...!!! یاد چیزی افتاد...!!!

هیچ نگفتم. غرق در افکارش شد...!!!

چشمانش سرخ شد...!!!؟؟؟

و گفت:زیرا باید زندگی کرد...!!!

و از من پرسید:تو می دانی زندگی چیست...؟؟؟

نگاهش کردم چقدر شبیه خودم بود...!!!؟؟؟

آری تصویر من در آئینه بود.

دلم به حالش سوخت تازه از بیمارستان آمده بود...!!!

اوضاعش خوب نبود...!!!

و چه می دانی تو، که چه حالی داشتم...!!!

آستین ها را بالا زدم. دیدم باند سفید است...!!!؟؟؟

و چه زیبا، که او از رنگ سفید بدش می آمد...!!!

دلم می خواست پیش او باشم

همیشه از تنهایی می ترسید

اولین روزی که او را دیدم دلم پر گرفت

و پر شد از غربت تنهایی

دنبالش رفتم بی محلی دیدم

سعی کردم، بارها و بارها، اما... شکست خوردم.

ولی آخر، در یک دعوا کم آورد و خندید.

وگفتع:عاشق شدم عاشق تو...!!!

و داد زدم دوستت دارم ای عشق جاویدان

یک سال گذشت...!!!

منتظر زنگ بودم. هر روز قرارمان5تا6بود

زنگ نزد،فردا شد. زنگ نزد،پس فردا ... دلم شور می زد

رفتم به دنبالش،کسی خبر نداشت

کسی به من نگفت که چرا ، او نیست...!!!؟؟؟

گوشی زنگ زد. بر داشتم. او بود.خداحافظی کرد و مرد...!!!

به خاطر من مرد. و نگذاشت که من برای او بمیرم...!!!

ولی وقتی پیدایم کنند من پیش او هستم.

یادم رفت باند ها را باز کنم ولی چه فایده.

قرص ها هم سفیدند

ولی بگویید سنگ قبرم را سیاه و زیبا بسازند...!!!

 

 

                               سنگ قبرم را سیاه بسازید...!!!

 

 

 

مردن

مي دوني ؟ چی میخوام...

 

 

مي دوني ؟ چی میخوام...

 

يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

 

تو باشي منم باشم

 

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

 

که سردم نشه نلرزم

 

مي دوني ؟

 

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

 

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

 

بهت تکيه دادم

 

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

 

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

 

چشماتو مي بندي

 

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

 

مي گي : آره

 

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

 

آروم آروم.......قصه مي گي

 

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

 

مي دوني ؟

مي خوام رگمو بزنم

 

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

 

نه واي !!! تو که نمي بيني

 

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

 

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

 

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

 

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

 

نمي بيني که دستم مي سوزه

 

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

 

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

 

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

 

من دارم دستمو نگاه ميکنم

 

دست چپمو.....خون ازش مياد

 

مي دو ني ؟

 

دستمو مي ذارم رو زانوهام

 

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

 

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

 

نمي بيني .....

 

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

 

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

 

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

 

تو دلت مي گي آخي............

 

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

 

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

 

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

 

مي ترسم خودمو بکشم

 

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

 

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

 

مردن خوب بود

 

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

 

گريه نکن

 

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

 

تو خيلي گريه مي کني

 

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

 

باشه ؟

 

من مردم ولي تو باورت نمي شه

 

تکونم مي دي که بيدار شم

 

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

 

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

 

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

 

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

 

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

 

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

 

دوستت دارم

یار قدیمی

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود

 

       دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و

       ازمن دریغ می کیرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ

       قبرم از اشکش خیس شده بود 

عاشق باش اما اعتراف نكن!!

    عاشق باش اما اعتراف نكن!!

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن ...

 

دلم گرفته ...

         دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا ولی احساس خوبی ندارم. دلم میخواد از این جا فرار کنم و برم یه جای دور .... جایی که هیج کس من رو نشناسه......هیچ کس نباشه...سکوت و سکوت و سکون.... دلم می خواست کسی پیدا بشه و طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه..... این همه فکر واسه یه ذهن کوچیک....این همه درد ......این همه کلمه ی نگفته........ این همه سکوت... این همه حسرت...

ببخش ای دوست

قلب اونیه که شکستمش

به خیال خودم چسبی زدم بهش

میدونم خوب نمیشه با من

این قلب شکسته به این زودی ها

میشینم من تنها به امید اون روز

به امید بخششی ....

 تقدیم به دوست خوب و برادر مهربونم

من به خاطر یه حرف و یه سو برداشت یکی از دوستامو ناراحت کردم  امیدوارم منو ببخشه  

کاش میشد

کاش مي شد دستت را بگيرم و تو را به شهر دلم ببرم تا توي تمام کوچه باغهاي دلم سرک بکشي و بفهمي که با پاييز دلم چه کردي کاش تو نگاهم را بخواني .. بخواني که حضورت تکيه گاه گرمي است براي بودنم

هرچه می خواهم غمت را دردلم  پنهان کنم

سینه می گوید که من تنگ آمدم فریادکن

تو بگو چه کنم

حصار تنهايي

در پشت حصار تنهايي
چه زيباست سكوت باغ

برگ از درخت افتاده،
زير پا مانده است يارب

نواي مرغ عاشق را
كلاغ نگون بخت مي كند ترجماني

آب باغ را ،
پاي رفتن نيست

خشم پاييز زمان
با باد مي خواند
مرثيه مرگ غنچه را
گل نيلوفر در سكوت ماتم زا
آهسته مي گويد :
خداحافظ ، خداحافظ

مرگ نیلوفر